پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 

درسی که وحید به من داد

سخت آشفته و غمگین بودم

 به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

 و نخندم اصلا

ادامه ...



تا بترسند از من

و حسابی ببرند

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم...


 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !


حمیدرضا کامل بود،


ابوالحسنی بدخط بود

بر سرش داد زدم...


وحید می لرزید...

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق وحید گم شده بود

این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید...

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

” ما نوشتیم آقا ”


بازکن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد...

همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله


ناگهان جعفری، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد
……


گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق وحید


چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید ..


صبح فردا دیدم

که وحید با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند...


خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید


سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و وحید را بسپارید به ما ”


گفتمش، چی شده آقا  ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است

درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا
…….


چشمم افتاد به چشم وحید ...

غرق اندوه و تاثرگشتم


منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک!!!!!!!!(آحه وحید خیلی خرده)

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر .


من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم


عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام .

او به من یاد بداد  درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من
عصبانی باشم

با محبت شاید،
گرهی بگشایم


با خشونت هرگز...

          با خشونت هرگز...

                   با خشونت هرگز...



ارسال شده در مورخه : جمعه، 28 بهمن ماه ، 1390 توسط admin  چاپ مطلب

مرتبط با موضوع :

 دی وی دی های آموزشی استاد عبدالرضا منتظری  [شنبه، 30 ارديبهشت ماه ، 1391]
 پاورپوینت اصول طراحی سوال  [شنبه، 26 فروردين ماه ، 1391]
 ويدئوي زيبا طبيعت با اعداد  [جمعه، 11 فروردين ماه ، 1391]
 بيشترين دانلود با 10114  [چهارشنبه، 9 فروردين ماه ، 1391]
 اضافه کردن"حس ششم" به تلفن همراه  [سه شنبه، 8 فروردين ماه ، 1391]
 دریافت فایل تحلیل آزمون  [پنجشنبه، 13 بهمن ماه ، 1390]
 خیلی زود مارو تنها گذاشتی  [چهارشنبه، 12 بهمن ماه ، 1390]
 سوالات ریاضی نوبت اول  [دوشنبه، 3 بهمن ماه ، 1390]
 سوالات حسابان سوم ریاضی  [چهارشنبه، 7 دي ماه ، 1390]
 سوالات ریاضی 2  [چهارشنبه، 7 دي ماه ، 1390]

نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : yub42ruq
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 3
تعداد آراء: 4


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

اشتراک گذاري مطلب